تبليغاتX
رقص بارون


رقص بارون

مستانه

روزی مردی، عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند. او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد، اما عقرب انگشت او را نیش زد.
مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد، اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.
رهگذری او را دید و پرسید:" برای چه عقربی را که نیش می زند، نجات می دهی؟ "
مرد پاسخ داد:" این طبیعت عقرب است که نیش بزید ولی طبیعت من این است که عشق بورزم. "
چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟
عشق ورزی را متوقف نساز. لطف و مهربانی خود را دریغ نکن حتی اگر دیگران تو را بیازارند.
وقتی که خودم را از بالای ساختمان پرت کردم ...

در طبقه دهم زن و شوهر به ظاهر مهربانی را دیدم که با خشونت مشغول دعوا بودند!

در طبقه نهم پیتر قوی جثه و پر زور را دیدم که گریه می کرد !

در طبقه هشتم می داشت گریه می کرد چون نامزدش ترکش کرده بود .

در طبقه هفتم دن را دیدم که داروی ضد افسردگی هر روزش را می خورد!

در طبقه ششم هنگ بیکار را دیدم که هنوز هم روزی هفت روزنامه می خرد تا بلکه کاری پیدا کند!

در طبقه پنجم آقای وانگ به ظاهر بسیار ثروتمند را دیدم که در خلوت حساب بدهکاری هایش را می رسید.

در طبقه چهارم رز را دیدم که باز هم با نامزدش کتک کاری می کرد!

در طبقه سوم پیر مردی را دیدم که چشم به راه است تا شاید کسی به دیدنش بیاید!

در طبقه دوم لی لی را دیدم که به عکس شوهرش که از شش ماه قبل مفقود شده بود، زل زده است!

قبل از پریدن فکر می کردم از همه بیچاره ترم.

اما حالا می دانم که هر کس گرفتاری ها و نگرانی های خودش را دارد.

بعد از دیدن همه فهمیدم که وضعم آنقدر ها هم بد نبود.

حالا کسانی که همین الآن دیدم، دارند به من نگاه می کنند.

فکر می کنم آنها بعد از دیدن من با خودشان فکر می کنند که وضعشان آنقدر ها هم بد نیست!
 
 
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 18:24 توسط رکسانا| |

باران را دوست دارم...

                من باشم و تو باشی...

و یک کوچه ی بی انتها...

                    آن گاه به دنیا می گوییم

                                                            خداحافظ...

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 12:7 توسط رکسانا| |

تو را ساده پیدا نکردم که به این سادگی از دست بدهم...

تو اقیانوسی هستی که من جسارت کردم در حریمت شنا کنم....

حال تمام وجودم را وسط میگذارم تا در تو شنا کنم...یا به مقصد میرسم یا در تو غرق میشوم...

و مطمعن باش هرگز بر نمیگردم که این گونه مردن برای من بهتر از بی تو زندگی کردن است...

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 15:23 توسط رکسانا| |

وقتی نگاهی تو را مسخ می کند
و تمامت را می گیرد
جز فکر کاشتن بوسه ای بر لب
و به دست آوردن دلی که دلت را تسخیر کرده
چیزی در خودت نمی بینی ،
حسرت نوازش چهره ای که بر تو لبخند می زند
تو را به مرز دیوانگی می کشاند ...
وقتی سر انگشتانت حرف می زنند
و لب ها غرق در بوسه های مکرراند ...
یک آن شک می کنی
که شاید این عشق باشد ...
شاید ...
                                                                      اسماعیل هاشمی
نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 15:23 توسط رکسانا| |

بیا همین امروز

در افکار و تصمیماتمون وانمود کنیم

که زندگی خیلی ساده است...

که همه خیر ما رو میخوان...

و زمان به نفعمون در حرکته...

اجازه بده وانمود کنیم که

همه ما رو بیش از اون چیزی که فکر میکنیم دوست دارن

و هیچ کس نمیتونه به ما آسیبی برسونه...

اونوقت اگه از این بازی خوشمون اومد

فردا هم تکرارش میکنیم...

روز بعد هم همینطور...

و خیلی زود متوجه میشیم که این اصلا بازی نیست....

بلکه دقیقا همون اتفاقیه

که هر روز داره تو زندگیمون میفته...

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 17:53 توسط رکسانا| |

تنها تفاوت بین دوست و دشمن....

اینه که انتخاب کردی دوستی و محبتت رو کجا صرف کنی...

هیچ کس تو این دنیا نیست

که ارزوی محبتت رو نداشته باشه...

توجه....توجه

این هستیه که با شما حرف میزنه

امروز من تمام فکرها و احساساتتون و ضبط میکنم....

و برام فرقی هم نمیکنه که خوب یا بد باشن...

فرقی نمیکنه که دست و دل باز یا خسیس باشن

فرقی نمیکنه که به بقیه کمک کنی یا اذیتشون کنی

هر چیزی رو هم که ضبط کنم خیلی زود براتون نمایش میدم...

دقیقا به همون شکل و توی زندگی خودتون...

پس مراقب افکارتون باشید...

از همه ممنون که گوش دادین...

همه ی کسانی که تو زندگیت هستن رو دوست داشته باش...

اجازه نده اونایی که رفیقت نیستن

اونایی که رفیقت هستن رو

ازت دور کنن...

نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 11:13 توسط رکسانا| |

دوست داشتن از عشق برتر است...

و من هرگز خود را تا سطح بلند ترین قله های عشق پایین نخواهم اورد...

چشمها  را باید شست...زیر باران باید رفت...

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت...

دوست را زیر باران باید جست..عشق را زیر باران باید دید...

زیر باران باید بازی کرد...

زیر باران باید چیز نوشت...حرف زد... نیلوفر کاشت...

زندگی تر شدن پی در پی...

زندگی ابتنی در حوضچه ی اکنون است...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 13:47 توسط رکسانا| |

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد.شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ را برای بیرون امدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد.انگاه تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده است و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد.ان شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را بزرگتر کرد.پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیف و بال هایش چروکییده بودند.ان شخص به تماشای پروانه ادامه داد.او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثه ی او محافظت کند.اما چنین نشد!در واقع پروانه مجبور شد تمام عمر خود را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست با بال هایش پرواز کند...ان شخص مهربان نفمید که محدودیت پیله و تقلا برای خروج از سوراخ ریز را خدا برای ان پیله قرار داده بود تا به وسیله ی ان مایعی از بدنش ترشح شود  و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد.

گاهی اوقات در زندگی فقط به پرواز نیاز داریم...اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم...به اندازه کافی قوی نمیشدیم و نمیتوانستیم پرواز کنیم.من نیرو خواستم و خداوند مشکلاتی سر راهم قرار داد ...تا انها را از میان بردارم...تا قوی شوم...من دانش خواستم و خداوند مسائلی برای حل کردن به من داد...من سعادت و ترقی خواستم و خداوند به من قدرت تفکر و زور بازو داد تا کار کنم...من شهامت خواستم و خداوند موانعی سر راهم قرار داد تا انها را از میان بردارم....من انگیزه خواستم و خداوند کسانی را به من نشان داد که نیازمند کمک بودند.من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به دیگران محبت کنم...من به انچه خواستم نرسیدم...

اما انچه نیاز داشتم به من داده شد....

نترس...با مشکلات مبارزه کن...و مطمئن باش که می توانی....

نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 12:40 توسط رکسانا| |

خوب میدانم این روز ها چه غبار سنگینی بر دلت نشسته...میدانم گاه اندوه هایی بر شانه های نحیف احساست می نشینند که میپنداری به زودی بنیان وجودت فرو خواهد ریخت...

میدانم گاه اسمان دلت چنان ابری می شود که در حسرت چشمک های خورشید عشق همه ی وجودت باران میشود و روی گونه های سرد تنهایی ات می چکد....

می توانم بفهمم چه درد اور است وقتی صدای درد در حنجره ات انباشته شده و هیچ گوشی نیست که برایش از وحشتها و دغدغه ها بگویی.

ببین مهربان من...خیال نکن اگر امروز چند نفر را دیدی که بی تفاوت از کنار صدای شکستن دلت رد شدند...دیگر تمام ادم ها سنگی اند و با لطافت تو بیگانه!!!خیال نکن اگر هیچ کجا خطی از امید و عشق ندیدی دیگر طنین تمام خطوط سکوت است و بی مایگی!!!

باور من دلبندم!باور کن از زمستان هم میشود بهار هدیه گرفت...در ظلمت اندوه هم میتوان با خیال نور اتش به پا کرد.میشود در غرش رعد رنگین کمان را به خاطر اورد...

به طلوع افتاب فکر کن...مگر نه این که "تاریک ترین لحظه ها...لحظه های پیش از طلوع افتاب است"؟

قدری شکیبا باش...یقین داشته باش که تنها نیستی...من با توام...خداوند با توست...

من همانند او دوستت دارم...به تو مهر می ورزم و هر روز نگران تا شدن زانوان توام که در هر حادثه

می لرزند....عزیزم...این درست که راه سخت است و چاله ها فراوان و باز هم این درست است که پایت مجروح و نگاهت سرد و خیره..اما یادت باشد حتی در زمستان هم:

"افتابی لب درگاه شماست که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد"

خوب من!بگذار ساده بگویم!ما هیچ نداریم جز چراغی پر نور که هرگز مرگ را به خود نخواهد دید و دلی که هیچ گاه از شنیدن قصه ی دلتنگی تو ملول نخواهد گشت...سوزش نخواهد کرد...نگاهش سیاه نخواهد شد...حرف هایت را به من بگو...دستهایت را به من بده....نگاهت را به افتاب من بدوز...مطمئن باش تا زمانی که وجودت به شکوفه بنشیند در کنارت هستم و همینطور که هستی قبولت دارم...باورت می کنم و راه گذشتن از تیرگی اندوه را نشانت میدهم....

این ایستگاه متعلق به توست!

نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 19:45 توسط رکسانا| |

سلام.....

بعد از مدتها دوباره اومدم......

نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 18:56 توسط رکسانا| |


Design By : Night Skin